Latest Entries »

Ahmad Ghodratipour's photo.

هر هنرمندى به خودش شبیه است
——————————————————–

موهایش یک دست سفید است. نگاه کردن به آن چهره و چین هاى
عمیق دور چشم و لب هاى به هم فشرده اش او را آدمى سرسخت جلوه
مى دهد. آدم هایى که چنین نگاه خیره اى مثل او دارند ،حتما در مسیر پیش رویشان
مصمم اند، شاید او هم یکى از همین آدم هاست. یاد شوالیه اى مى افتى که در حسرت
خیلى چیزهاست از چاپ کتاب هایى که هنوز خاك انتظار مى خورد و مقالاتى که
دست نخورده باقى مانده اند، اما هرچه باشد ،اقتدار پررنگى که در چهره اش است به
تو م ىفهماند که روزى او همه را به منصه ظهور مى نشاند. این را از نگاه هاى سمجش
مى توان یافت. گفتگوى ما با احمد قدرتى پور در یک روز تابستانى گرم و شرجى اتفاق
مى افتد. صمیمى و دلچسب درباره نقاشى ، داستان و شعر، عشقى که به قول خودش
کابوس این روزهایش شده تا در سردرگمى چاپ کردن کتاب هایش بماند.اما سلاح او
در رسیدن به اهدافش همان سرسختى بى حد و اندازه اش است. سرسختى که فقط
م ىتواند در مردى خلاصه شود که خود را به هنرش سنجاق کرده است.
گفت وگوى نسل فردا با احمد قدرتى پور، نقاش، نویسنده و شاعر

مریم محسنى
———————————————————————-

* آقاى قدرتى پوراز کجا شروع کنیم؟

_ از آنجایى که نقطه گره قضیه است. درمورد هنر ، هنرى که دنیاى
خودش و آدم هاى خاص خودش را دارد.

* آنچه که در زندگى هنرى شما بارز دیده مى شود، این
است که شما تلفیقى از شعر و داستان و نقاشى را در هنر
خود جمع کرده اید. چطور این سه عنصرهنرى که شاید
اشتراك چندانى با هم ندارند با هم یک جا جمع شده اند؟
این که یک هنرمند هم نقاش باشد، هم داستان نویس و
هم نقاد و شاعر؟

_ این موضوع براى بسیارىا ز هنرمندان پیش مى آید ،ممکن است
یک نفر وارد عرصه هاى مختلفى شود که ظاهرا ربطى باهم ندارند،
بنده چون متکى به مبانى هنر و فلسفه و نظریه شناخت هستم به
خاطر نوع و سمت و سوى مطالعاتى که داشتم ،توانستم با تلفیق
این مبانى که ا گر آنها را بررسى کنیم به یک ریشه مى رسیم، هنرم
را گسترش بدهم. چون سمت و سوى مطالعاتما ین گونه بودها ست
که رجوع کردمب ه همه هنرها، داستان،ن قاشى و شعر به ا ین علت که
همه اینها مبناى فلسفى و شناختى دارد.

* به نظرشما این موضوع باعث نشده که شما به عنوان یک
اقیانوس کم عمق باشید. این سوال را به این خاطر مى پرسم
که ابعاد هنر این قدر گسترده است که اگر هنرمند بخواهد
به شکل عمیق آن را دریابد باید به شکل تخصصى ، عناصر
هنر را دنبال کند.

_ قضاوتا ین موضوع با مخاطبان منا ست. مخاطبانى که با دریافت
آثارم مى توانند در مورد من داورى کنند،ا ین موضوع را با یک مثال
بدونا ینکه بخواهم خودم را با بزرگان هنر مقایسه کرده و غلو کنم
،شرح مى دهم . در تاریخ افرادى را داشته ایم که در عرص ههاى
هنرى مختلف دست داشته اند از جمله آنها میکل آنژ ، است که
او را نقاش مى نامند، در حالى کها و یک مجسمه ساز قوى و شاعر
بزرگى هم بوده است. ویلیام بلیک ،هم مثال دیگرى است ،او نیز
شاعر و نقاش برجستها ى بوده وا فراد دیگرى همچون داوینچى که
درعرصه هاى مختلف هنرى ،خلاقیت هاى برجسته اى را از خود
به جا گذاشتها ند. همان طور که گفتم به هیچ وجه در مقام مقایسه
برنمى آیم ،اما به خاطر نوع مطالعاتى که داشته ا م به این عرصه ها
وارد شده ام.

* هنرمندانى که نام بردید همواره جزیى از جامعه بوده
اند. نزدیک تر مى شویم به هنرمندان خودمان مثل
صاد ق چوبک ، هدایت و گلشیرى و … کسانى که از لای ههاى
زیرین و زیر پوست شهرى استفاده کرده و به نوعى هنر
خود را مردمى کرده اند وشما تا چه حد ، هنرتان مردمى
است و از جامعه تاثیر پذیرفته است؟

_ به نظرمن یک هنرمند اگربخواهد اثرش عمیق باشد و جلوه
هاى انسان و حضور انسان را در جهان بیان کند و آثارش بازتاب
انسانى داشته باشد و به نوعى زندگى را روایت کند ،باید در درجه
او ل،زندگى را بشناسد. آنچه که تنها درذهن هنرمند نیست و تحت
تاثیر واقعیت هاى بیرونىا ست، دراین صورتا ست که یکا ثرغنى
را بازمى آفریند. کسانى مثل گلشیرى، فروغ فرخزاد وا حمد شاملو
و بسیارى دیگراز هنرمندان کشورمان که کارهاى برجسته اى
داشته اندا ز همین موضوع سود جسته اند. مثلا همان طور که
عنوان کردید، صادق چوبک باید تاریخ بوشهر را خوانده باشد تا
بتواند تنگسیر را بنویسد یا بزرگ علوى باید تبعید شده باشد تا
بتواندا ثرى به نام چشم هایش را خلق کند در غیرا ین صورت آنچه
که آفریده مى شود یکا ثر مصنوعىا ست که مخاطبان چندانى هم
نخواهد داشت. هنرمند با مردم بزرگ مى شود. یک نویسنده وقتى
در مورد یک بقال مى نویسد باید حضور بقالانه در داستا نهایش
داشته باشد. نویسنده در آثارش کاراکترها را به وجود مى آورد نه
یک شخصیت کلى را.

* پس یک نویسنده به نوعى باید چند شخصیتى باشد،
درست است؟

_ بله. یک هنرمند بایستى ابعاد مختلف حضور انسانى و شخصیت
انسانى را بشناسد و جهانى را در نگاه هاى مختلف و متفاوت خلق
کند. هنرمند باید عشق ها و شکست ها را خوب بشناسد و با آنها
زندگى کرده باشد هم ذهنى و هم عینى ،درآن صورت است که
مى تواند ، نقش بزند و اثر را خلق کند این موضوع را مى توان در
شعرهاى پاپلو نرودا و لورکا ، در نمایشنامه هایش دید.

* خب آیا این موضوع در نقاشى هم نمود دارد و هنرمند
مى تواند نقاشى خود را به نوعى براى مخاطب خود ملموس
کند با توجه به اینکه نقاشى داراى ابعاد مختلف مثل
مجسمه سازى نیست، آیا هنرمند مى تواند نقاشى خود
را زنده کند؟

_ نقاشى به نظر من یکى از سخت ترین ژانرهاى هنریست .ما با یک
سطح روبرو هستیم. البته این مسئله در مورد شکل کلاسیک
قضیه ایى دیگرا ست. به نظر من وارد شدن ویدیو آرتها با رنگهاى
مختلف به نقاشى ،زیاد جدى نیست و همان شکل کلاسیک
است که همواره مورد توجه قرار مى گیرد. نقاشى بسیار سخت
ترازمجسمه سازى است چون در مجسمه سازى ما با یک حضور
متجسد انسانى طرف هستیم و به همین خاطر در نقاشى قدرت
هنرمندا ست که به سطح غیرمتحرك ،پویایى و زندگى مى بخشد.
البته به نظرمن درنقاشى کلاسیک اگرزندگى نباشد و صرفا گرته
بردارىا ز طبیعت باشد فقط یک سرى فعالیت هاى تکنیکى ا تفاق
افتادها ست و بس.

* پس با این اوصاف، هنرمند باید درنقاشى هایش دخل و
تصرف داشته باشد؟

_ بله .

* آیا به همین خاطر است که شما در یکى از نقاشى هایتان
معمارى اصلى مناره را در نظر نگرفته و آن را به شکل
گره زده کشیده اید؟

_ خب از این نوع فعالیت هاى ذهنى که بروز آن اثرهنرى است.
بزرگانى هستند که این کاررا کرده اند. نابغه اى که در اواخر قرون
وسطىا ست به نام هیرونیموس بوش و دیگران کها شیا راا زآن خود
کردها ند.ا ین نوعى نگاه سورئال به نقاشىا ست که در نیمها ول قرن
20 هم توسط سالوادر دالى ، انجام شد.ا و فلزى را کشید که زیر
حرارت خورشید ،حالت خمیرى پیدا کردها ست.ا ین موضوعات به
قصد هنرمندب از مى گردد که جنبه گرافیک داشته و یا جنبه ذهنى
که تفاوتى هم بینا ین دو هست. من در نقاشى مناره گره زده، سعى
کردم که تلفیقى بین کاریکاتور و نقاشى را ایجاد کنم. اگر نقاشى
باشد باید وجه سورئال آن را در نظر بگیریم وا گر وجه کاریکاتوررا در
نظر بگیریم باید جنبه طنز آنرا پررنگ تر کنیم. کاریکاتور لحظه را
تعریف مى کند و نقاشى شکل متفاوتى را نشان مى دهد که تاریخ
دردها و رنج ها و به بن بست رسیدن تاریخى است که بر جامعه
گذشته ا ست.

* شما به جنبه هاى سورئال اشاره کردید آنچه که دربوف
کورصادق هدایت هم دیده مى شود واواز نقاشى هاى
سالوادردالى ، تاثیرگرفته است آیا درآثار شما هم این
تاثیرات وجود دارد؟

_درداستان ها وشعرهاى من همان اتقاقى افتاده که درنقاشى هاى
مدرن من هست. در نقاشى هاى کلاسیک فقط به جنبه هاى
زیبایى شناختى و دلنشین روى آورده ام ،اما در آثار مدرن من
رگ ههاى سورئال وجود دارد.

* این سورئال نویسى تحت تاثیرهوشنگ گلشیرى بوده
است؟با توجه به ا ینکه ا و در شازده ا حتجابش به ا ین مقوله نگاه ویژه داشته
و شما هم دوستى دیرینه ا ى باا ین نویسنده برجسته داشته ا ید.

_ من هوشنگ را ازجوانى مى شناختم. حدود 18 سالم بود که براى
اولین بارا و را دیدم و تا زمان مرگش به صورت متناوب و مکررایشان
را مى دیدم گاهى این ارتباط گسیخته مى شد ،اما همیشه وجود
داشت. گلشیرى ،بسیارزیاد برمن وا فراد دیگرى ، تاثیرداشتها ست.
اونویسندها ى بسیار تواناست و داستان نویسى ، متفاوت است
چون اطلاعات اجتماعى که این آدم داشت بها و کمک م ىکرد
که داستان هاى قوى خلق کند. او صرفا با زبان ،بازى نمى کرد و
کارهایش مبتنى بر کارکترها و تاریخ است. شازده احتجاب براى
من یک باور به شمار مى رود همان قدر که تحت تاثیر بوف کور قرار
گرفتم ، تحت تاثیرا ین داستان هم قرار گرفتم وا ین داستان مرا به
کاراکتر خودم بازگرداند.

* پس باا ین تفاسیر بیشتر آثار شما تاثیر گرفته ا ز گلشیرىا ست؟

_ هنرمندانى که با جامعه ارتباط تنگاتنگ دارند ،همواره ا ز کسانى
بوده اند که در آثار من جا داشته اند. مثال تنگسیر را پیش تر زدم.
گرچه برخلاف ظاهر بسیارى ا ز نویسندگانى که مى بینیم که بسیار
منظم و متین برخورد مى کنند در دنیاى درونى خود دنیاى دیگرى
دارند و این همان پارادوکسى است که در زندگى یک هنرمند بارز
است. گلشیرى ،بدترین اصطلاحات عوام را در آثارش به کار مى برد
وبا همه طبقات ا جتماعى ارتباط داشت. شناخت گلشیرى و امثال
او باعث شد که بفهمم تا زمانى که کاراکترهاى ا جتماعى رانشناسم
و با آنها زندگى نکنم ،نمى توانم بنویسم. چند گانگى امریست که
در زندگى یک هنرمند باید وجود داشته باشد.

* پس شما رهسپار جاده اى شدید که نویسندگان
معاصرى چون گلشیرى، دولت آبادى و … در آن قدم
گذاشتند؟

_ این را بگویم که من زیاد کتاب منتشر نکردم آن هم به دلایل
شخصى. امروز اگر کسى یک میلیون داشته باشد که با توجه به
وضعیت ا قتصادى کنونى پول ناچیزى به حساب مى آید ،مى تواند
یک کتاب 100 صفحه اى در 1000 نسخه به چاپ برساند و این
موضوع راحت ا ست ،اما شاید ماندگاریش کم باشد.

* مى توانید دلایل این عدم کشش به چاپ آثارتان را
بیان کنید؟

_ علت ا صلى آن درگیر ىهاى غیر هنرى و نوشتن در نشریات به شکل

مداوم بود که فرصتى براى نوشتن و انتشار کتاب را ایجاد نمى کرد. البته شاید

در اوایل جوانى و نوجوانى این کشش بود که نام و عنوانى داشته باشم ، اما

امروز نه و سالهاست این احساس فروکش کرده است.

* چرا ؟

_ به خاطر اینکه وقتى به شعرهایم رجوع مى کنم بسیار بى رحمانه آنها را

مورد ارزیابى قرار مى دهم و بسیارى از شعرهایم را که به چاپ رساندها م ،

شعر نم ىدانم چون خالص، صادقانه و عین زندگى نیستند ،پس نباید منتشر

مى شدند. سخت گرفتن به آثارم باعث شده که بسیارى ا ز آنها

همچنان خاك بخورند تا روزى به سراغشان بروم و آنها را با اصلاح و تغییرات

اگرزندگى باقى بود به چاپ برسانم. چاپ آثارم اکنون دنیاى کابوس بارى

براى من ایجاد کرده ا ست و به نوعى مرا دچار نوعى سردرگمى کرده ا ست.

* کدامیک از آثار چاپ شده شما بیشتر پشیمانتان کرده است؟

_ یک کتاب دارم به نام »خون بر ماسه « که جزوه اى است براى
تحلیل اشعار فروغ فرخزاد که در سال 50 منتشر شد و دقیقا یک
ماه بعدا زا نتشارا ینا ثر پشیمان شدم و تا آنجا که دستم رسیدا ین
کتاب را جمع آورى کردم. البته نمى گویم آنچه که نوشتم ، غلط
بوده ولى در مورد فروغ ، درا ین کتابا غراق کرد هام و همه شخصیت
او را ندیدها م فقط یک بُعدا زا بعادا و را درا ین کتاب کنکاش کردها م
و شعر آیه هاى زمینى ا و را که یکى ا ز شعرهاى برجسته فروغ ا ست
را رمز گشایى کردم ،اما بیشتر حرف خودم را زده ا م. البته رمان
کوتاهى هم به نام « ول » دارم که گلشیرى واحمد میرعلایى آن
را خوانده اند و جزو کار هایى بود که دوستش داشتم این رمان
در سال 50 – 49 به پایان رسید ،اما هیچ وقت مجوز چاپ نگرفت
وهمین طورمانده تاا ینکه در آن زمان به صورت قاچاقى 500 نسخه
از این کتاب را منتشر کردم و اکنون باید با بازبینى دقیق و اصلاح
دوباره به فکر انتشارش باشم. این کتاب از آن کتاب هایى است که
رضایت من را به دست آورده ا ست.

* آیا آثار دیگرى هم دارید که در صف انتظار براى چاپ
مانده باشد؟

_ بله تعداد زیادى شعر که حاصل سال ها کار است و چند
داستان کوتاه و مجموعه مقالاتى که باید به انتشار برسد و چند
کتاب منتشر نشده دیگر از جمله فرهنگ زیبایى شناسى که با
کمک همسرم آن را جمع آورى کردیم و قرارداد آن را با حوزه
هنرى بستیم ، اما به دلایلى منتشر نشد و یک کتاب دیگر که
مترجم آن همسرم بود با وجود قرادادى که با تهران داشتیم ،باز به
مرحله چاپ نرسید.

* آیا دغدغه نان وسنگ اندازى هاى مختلف باعث شد که
شما نتوانید به آنچه که باید برسید و نتوانید کتاب هایتان
را به چاپ برسانید؟

_ غم نان یکى ازدلایل است ، اما اگرخودم مصر بودم که به چاپ
برسند ، این اتفاق مى افتاد در واقع من درگیرى ها والویت هاى
دیگرى در زندگى داشتم که تا حدود زیادى این افکار را از من
دور مى کرد.

* برگردیم به وادى نقاشى هاى شما. این بار نقاشى هاى
مدرنتان که برخى اعتقاد دارند نوعى گرته بردارى مقلدانه
از خانم دررودى است، اول بگویید نظرتان درباره این عده
و دیدگاهى که دارند چیست؟آیا درست است؟

_ خیر.ا ین موضع گیرى ها را قبول ندارم.ا گر یک نقاشا ز پل خواجو
نقاشى کند پس باا ین تعابیر نفر دوم نمى تواندا زاین پل طرح بزند
و یا نقاشى کند؟ آدم ها چیزهاى زیادى در ذهنشان م ىبافند که
ممکن است ، صحت و سقم درستى نداشته باشد. ایران دررودى
،یک نقاش برجسته و سورئال خاص خودش است مثل رنه ماگریت و
مارسل دوشان و سالوادور دالى که سبک خاص خودشان را دارند. در
نگاه ا یشان سورئال شرقى جا گرفته، همان نگاهى است که در آثار مدرن
من هم هست و در این موضوع به هم نزدیکیم ولى آنچه که مرا ا ز خانم
دررودى ، جدا مى کند و البته من خود را پایین تر از ایشان مى دانم
این است که کارهاى ایران ،بسیار شخصى است و تماما به زندگى و
مکانى که او و خانواده اش زندگى مى کنند، باز مى گردد و آثار من
نوعى رئالیسم جادویى است ، البته اگر بشود چنین اعتبارى قایل شد،
علاوه بر جنبه هاى سورئال داراى جنبه هاى تاریخى، باورهاى قومى،
فرهنگ و توتم ها هم هست و این همان چیزى است که در داستان و
شعر من هم هست ، فضاى عاطفى شرقى و حضور انسان شرقى. نوعى
نگاه متعهدانه به انسان تاریخ ساز. باورى که من به عدالت و آزادى
دارم که نوعى نگاه جامعه شناختى و فلسفى را تداعى م ىکند ، در
حالى که در آثارا یران دررودى ، چنین نگاهى نیست و گاهى رنگ
ها و عناصر شبیه هما ست. منا صفهانى را تصویر کردها م که داراى
تاریخ، فرهنگ و امیدها و ناامیدى هاست آنچه که هویت ما را مى
سازد در آثار مدرن من منقش شده و به نظر من هر هنرمندى به
گونه خودش با اثر هنریش برخورد مى کند و به خودش شبیه
ا ست.
——————————————————————–
شناسنامه
متولد یازدهم اسفند ماه 1328 در اصفهان
اساتید
افتخاراوشاگردى بزرگانى چون امیرحسین آریانپور، حیدرمهرگان
، شرف الدین خراسانى ، احسان طبرى ، اکبررادى ، بهرام بیضائى ،
سمبات کیورقیان ، یرواند نهاپطیان ، على اکبرصنعتى ، آیدین آغداشلو،
ایران درودى ، گروتوفسکى ، پیتربروك ، فرانک وب و… است.
فعالیت هاى فرهنگى، ادبى و هنرى احمد قدرتى پور ،به طورخلاصه
و کلى عبارتند از : عضویت افتخارى وشرکت درانجمن هاى ادبى
وهنرى سراسرکشور، عضویت هیئت اجرائیه شوراى نویسندگان
وهنرمندان ایران ونماینده اصفهان درآن، عضویت هیئت مدیره اولین
دوره انتخابات انجمن نقاشان اصفهان ، عضوانجمن صنفى روزنامه
نگاران، مدرس جامعه شناسى و فلسفه (به ویژه فلسفه هنر) ، نقاشى ،
تئاتر، سینما و….
تالیف
شش کتاب در حوزه کودك و نوجوان، رمان توقیف شده »ول ،«
منظومه »بى ستارگانى برآسمان «، کتاب »اصفهان درگذرگاه تاریخ ،«
فرهنگ ده جلدى زیبایى شناسى و هنر( با یارى منیژه هادى محمد
آبادى)، فرهنگ سه جلدى نقد ادبى ، فرهنگ عکاسى و چندین مقاله
ادبى و هنرى دیگر.
مولف مقدمه و ویراستارکتاب »آبرنگ کاران امپرسیونیست « ترجمه
منیژه هادى محمدآبادى، مولف مقدمه وویراستارکتاب »نقاشى هاى
مردمى و افسانه هاى ایرانى «ترجمه منیژه هادى محمدآبادى و
نگارش ده ها نمایش نامه و فیلم نامه که برخىا ز آنها اجرا شده است.
موسس
تاسیس هنرکده خورشید ،بنیان گذارى انجمن هنرى کوخ
مولف صدها مقاله ونقد ادبى وهنرى که در نشریات سراسرى
کشور(پیش وپس ازانقلاب ) منتشرشده اند .
نمایشگاه ها
برپایى ده ها نمایشگاه انفرادى وگروهى دراصفهان، تهران، شیراز، یزد،
لایپزیک، کلن، استکهلم، دبى ، تاشکند و….

عکس: محمد شریف | نسل فردا

منتشر شده در روزنامه نسل فردا(26مردادماه1394 – شماره 4911)


شب یَلدا (زایش مهر)

شب یَلدا یا شب چلّه بلندترین شب سال در نیم‌کره شمالی زمین است. این شب به زمان بین غروب آفتاب از ۳۰ آذر (آخرین روز پاییز) تا طلوع آفتاب در اول ماه دی (نخستین روز زمستان) اطلاق می‌شود. ایرانیان و بسیاری از دیگر اقوام شب یلدا را جشن می‌گیرند.

این شب در نیم‌کره شمالی با انقلاب زمستانی مصادف است و به همین دلیل از آن زمان به بعد طول روز بیش‌تر و طول شب کوتاه‌تر می‌شود

پیرامون واژه«یلدا» واژه‌ایست به معنای «تولد» برگرفته از زبان سریانی که از شاخه‌های متداول زبان «آرامی» است. زبان «آرامی» یکی از زبان‌های رایج در منطقه خاورمیانه بوده‌است. برخی بر این عقیده‌اند که این واژه در زمان ساسانیان که خطوط الفبایی از راست به چپ نوشته می‌شده، وارد زبان پارسی شده‌است.واژه «یلدا» به معنای «زایش زادروز» و تولد است. ایرانیان باستان با این باور که فردای شب یلدا با دمیدن خورشید، روزها بلندتر می‌شوند و تابش نور ایزدی افزونی می‌یابد، آخر پاییز و اول زمستان را شب زایش مهر یا زایش خورشید می‌خواندند و برای آن جشن بزرگی برپا می‌کردند و از این رو به دهمین ماه سال دی (به معنای روز) می‌گفتند که ماه تولد خورشید بود.پیشینهٔ جشن

یلدا و جشن‌هایی که در این شب برگزار می‌شود، یک سنت باستانی است. مردم روزگاران دور و گذشته، که کشاورزی، بنیان زندگی آنان را تشکیل می‌داد و در طول سال با سپری شدن فصل‌ها و تضادهای طبیعی خوی داشتند، بر اثر تجربه و گذشت زمان توانستند کارها و فعالیت‌های خود را با گردش خورشید و تغییر فصول و بلندی و کوتاهی روز و شب و جهت و حرکت و قرار ستارگان تنظیم کنند.

آنان ملاحظه می‌کردند که در بعضی ایام و فصول روزها بسیار بلند می‌شود و در نتیجه در آن روزها، از روشنی و نور خورشید بیشتر می‌توانستند استفاده کنند. این اعتقاد پدید آمد که نور و روشنایی و تابش خورشید نماد نیک و موافق بوده و با تاریکی و ظلمت شب در نبرد و کشمکش‌اند. مردم دوران باستان و از جمله اقوام آریایی، از هند و ایرانی – هند و اروپایی، دریافتند که کوتاه‌ترین روزها، آخرین روز پاییز و شب اول زمستان است و بلافاصله پس از آن روزها به تدریج بلندتر و شب‌ها کوتاهتر می‌شوند، از همین رو آنرا شب زایش خورشید نامیده و آنرا آغاز سال قرار دادند.[۱] بدین‌سان در دوران کهن فرهنگ اوستایی، سال با فصل سرد شروع می‌شد و در اوستا، واژه Sareda, Saredha «سَرِدَ» یا «سَرِذَ» که مفهوم «سال» را افاده می‌کند، خود به معنای «سرد» است و این به معنی بشارت پیروزی اورمزد بر اهریمن و روشنی بر تاریکی است.[۲] در آثارالباقیه ابوریحان بیرونی، ص ۲۵۵، از روز اول دی ماه، با عنوان «خور» نیز یاد شده‌است و در قانون مسعودی نسخه موزه بریتانیا در لندن، «خُره روز» ثبت شده، اگرچه در برخی منابع دیگر «خرم روز» نامیده شده‌ است.[۳] در برهان قاطع ذیل واژه «یلدا» چنین آمده‌ است:

«یلدا شب اول زمستان و شب آخر پاییز است که اول جَدی و آخر قوس باشد و آن درازترین شب‌هاست در تمام سال و در آن شب و یا نزدیک به آن شب، آفتاب به برج جدی تحویل می‌کند و گویند آن شب به غایت شوم و نامبارک می‌باشد و بعضی گفته‌اند شب یلدا یازدهم جدی است.»[۴]

تاریکی نماینده اهریمن بود و چون در طولانی‌ترین شب سال، تاریکی اهریمنی بیشتر می‌پاید، این شب برای ایرانیان نحس بود و چون فرا می‌رسید، آتش می‌افروختند تا تاریکی و عاملان اهریمنی و شیطانی نابود شده و بگریزند، مردم گرد هم جمع شده و شب را با خوردن، نوشیدن، شادی و پایکوبی و گفتگو به سر می‌آوردند و خوانی ویژه می‌گستردند، هرآنچه میوه تازه فصل که نگاهداری شده بود و میوه‌های خشک در سفره می‌نهادند. سفره شب یلدا، «میَزد» Myazd نام داشت و شامل میوه‌های تر و خشک، نیز آجیل یا به اصطلاح زرتشتیان، «لُرک» Lork که از لوازم این جشن و ولیمه بود، به افتخار و ویژگی «اورمزد» و «مهر» یا خورشید برگزار می‌شد.[۵] در آیین‌های ایران باستان برای هر مراسم جشن و سرور آیینی، خوانی می‌گستردند که بر آن افزون بر آلات و ادوات نیایش، مانند آتشدان، عطردان، بخوردان، برسم و غیره، برآورده‌ها و فرآورده‌های خوردنی فصل و خوراک‌های گوناگون، خوراک مقدس مانند «میزد» نیز نهاده می‌شد.

ایرانیان گاه شب یلدا را تا دمیدن پرتو پگاه در دامنهٔ کوه‌های البرز به انتظار باززاییده‌ شدن خورشید می‌نشستند. برخی در مهرابه‌ها (نیایشگاه‌های پیروان آیین مهر) به نیایش مشغول می‌شدند تا پیروزی مهر و شکست اهریمن را از خداوند طلب کنند و شب‌هنگام دعایی به نام «نی ید» را می‌خوانند که دعای شکرانه نعمت بوده‌است. روز پس از شب یلدا (یکم دی ماه) را خورروز (روز خورشید) و دی گان؛ می‌خواندند و به استراحت می‌پرداختند و تعطیل عمومی بود (خرمدینان، این روز را خرم روز یا خره روز می‌نامیدند).خورروز در ایران باستان روز برابری انسان‌ها بود در این روز همگان از جمله پادشاه لباس ساده می‌پوشیدند تا یکسان به نظر آیند و کسی حق دستور دادن به دیگری نداشت و کارها داوطلبانه انجام می‌گرفت نه تحت امر. در این روز جنگ کردن و خونریزی حتی کشتن گوسفند و مرغ هم ممنوع بود این موضوع را نیروهای متخاصم با ایرانیان نیز می‌دانستند و در جبهه‌ها رعایت می‌کردند و خونریزی به طور موقت متوقف می‌شد و بسیار دیده شده که همین قطع موقت جنگ به صلح طولانی و صفا تبدیل شده‌ است. در این روز بیشتر از این رو دست از کار می‌کشیدند که نمی‌خواستند احیاناً مرتکب بدی شوند که آیین مهر ارتکاب هر کار بد کوچک را در روز تولد خورشید گناهی بسیار بزرگ می‌شمرد. ایرانیان به سرو به چشم مظهر قدرت در برابر تاریکی و سرما می‌نگریستند و در خورروز در برابر آن می‌ایستادند و عهد می‌کردند که تا سال بعد یک سرو دیگر بکارند.

تأثیر یلدا در جشن‌های دیگر اقوام

امروزه محققان معتقدند که مسیحیت غربی چارچوب اصلی خود را که به این دین پایداری و شکل بخشیده به مذاهب پیش از مسیحیت روم باستان از جمله میترایسم مدیون است و برای نمونه تقویم کلیساها، بسیاری از بقایای مراسم و جشنهای پیش از مسیحیت بخصوص کریسمس را در خود نگاه داشته‌ است و کریسمس به عنوان آمیزه‌ای از جشن‌های ساتورنالیا و زایش میترا در روم باستان در زمان قرن چهارم میلادی با رسمی شدن آیین مسیحیت و به فرمان کنستانتین به عنوان زادروز رسمی مسیح در نظر گرفته شد.[۶] هنگام توسعهٔ آیین‌های رازآمیز در اروپا و سرزمین‌های تحت فرمانروایی امپراتوری روم و پیش از از پذیرفتن آیین مسیحیت، رومیان هر ساله در روز ۱۷ دسامبر در جشنی به نام ساتورنالیا به سیاره کیوان (ساترن)، ایزد باستانی زراعت، احترام می‌نهادند. این جشن تا هفت روز ادامه می‌یافت و انقلاب زمستانی را شامل می‌شد. از آنجا که رومیان از گاهشماری یولیانی در محاسبات خود استفاده می‌کردند روز انقلاب زمستانی به جای ۲۱ یا ۲۲ دسامبر حدوداً در ۲۵ دسامبر واقع می‌شد. هنگام عید ساتورنالیا، رومی‌ها اقدام به برپاداشتن جشن و سرور، به تعویق انداختن کسب و کار و منازعات، هدیه دادن به همدیگر و آزادکردن موقتی برده‌ها می‌نمودند. همچنین آیین رازآمیز میترائیسم، بر پایه پرستش ایزد باستان ایران زمین، میترا در سرزمین‌های تحت فرمانروایی روم باستان اشاعه زیادی یافته بود و بسیاری از رومیان، رویداد بلندتر شدن روزها به دنبال انقلاب زمستانی را با شرکت کردن در مراسمی به منظور بزرگداشت میترا، جشن می‌گرفتند. این جشنها و سایر مناسک تا روز اول ژانویه ادامه می‌یافت که رومیان آنرا روز ماه و سال جدید می‌دانستند. پس از استیلای مسیحیت در اروپا، آداب و رسوم آیین مهر که در زندگی مردم و به‌خصوص در میان رومیان نفوذ کرده بود هم‌چنان باقی ماند و با آمدن دین جدید رنگ نباخت. کلیسای کاتولیک روم روز ۲۵ دسامبر را به عنوان زادروز مسیح برگزید تا به مراسم پگانیسم در آن زمان معنا و مفهوم مسیحی بخشد. برای نمونه، کلیسا جشن زادروز میترا خدای نور و روشنایی را با جشن بزرگداشت زادروز عیسی که عهد جدید او را نور و روشنی جهان می‌نامد، جایگزین نمود تا از درآمیختن این دو مناسبت، نفوذ بیشتری بر زندگی مردم داشته باشد و بزرگ‌ترین جشن آیین مهر را در خود حل کنند. اکنون کلیسای ارامنه روز ششم ژانویه را که گفته می‌شود روز غسل تعمید مسیح است را به عنوان روز میلاد مسیح جشن می‌گیرند.[۷] تاریخدانان، تاریخ دقیق زادروز عیسی را نمی‌دانند. فرانتس کومون، باستان‌شناس بلژیکی و بنیان‌گذار میتراپژوهی مدرن و دیگر میتراپژوهان همفکر او مفاهیم آیین میترایسم روم را کاملاً برگرفته از آیین مزدیسنا و ایزد ایرانی میترا (مهر) می‌دانند اما این ایده از دهه ۱۹۷۰ میلادی به بعد به شدت مورد نقد و بازبینی قرار گرفته‌ است و اکنون به یکی از مسائل بسیار مجادله‌برانگیز در زمینه پژوهش ادیان در دنیای روم و یونان باستان تبدیل شده‌ است.[۸]

در حدود ۴۰۰۰ سال پیش در مصر باستان جشن «باززاییده‌ شدن خورشید»، مصادف با شب چله، برگزار می‌شده‌ است. مصریان در این هنگام از سال به مدت ۱۲ روز، به نشانهٔ ۱۲ ماه سال خورشیدی، به جشن و پای‌کوبی می‌پرداختند و پیروزی نور بر تاریکی را گرامی می‌داشتند. هم‌چنین از ۱۲ برگ نخل برای تزیین مکان برگزاری جشن استفاده می‌کردند که نشانهٔ پایان سال و آغاز سال نو بوده‌ است.
در یونان قدیم نیز، اولین روز زمستان روز بزرگ‌داشت خداوند خورشید بوده‌ است و آن را خورشید شکست ناپذیر، ناتالیس انویکتوس، می‌نامیدند که از ریشهٔ کلمهٔ ناتال که در بالا اشاره شد برگرفته شده‌است و معنی آن، میلاد و تولد است. ریشه‌های یلدا در جشن دیگر مرسوم در یونان نیز باقی مانده‌است از مهم‌ترین این جشن‌های می‌توان به جشن ساتورن اشاره کرد.
در قسمت‌هایی از روسیهٔ جنوبی، هم‌اکنون جشن‌های مشابهی به‌مناسبت چله برگزار می‌شود. این آیین‌ها شباهت بسیاری با مراسم شب چله دارد. پختن نان شیرینی محلی شبیه به موجودات زنده، بازی‌های محلی گوناگون، کشت و بذرپاشی به صورت تمثیلی و بازسازی مراسم کشت، پوشانیدن سطح کلبه با چربی، گذاشتن پوستین روی هره پنجره‌ها، آویختن پشم از سقف، پاشیدن گندم به محوطه حیاط، ترانه‌خوانی و رقص و آواز و مهم‌تر از همه قربانی کردن جانوران از آیین‌های ویژه این جشن بوده و هست. یکی دیگر از آیین‌های شب‌های جشن، فالگیری بود و پیشگویی رویدادهای احتمالی سال آینده. همین آیین‌ها در روستاهای ایران نیز کم و بیش به چشم می‌خورند که نشان از همانندی جشن یلدا در ایران و روسیه دارند.
یهودیان نیز در این شب جشنی با نام «ایلانوت» (جشن درخت) برگزار می‌کنند و با روشن‌کردن شمع به نیایش می‌پردازند.
آشوریان نیز در شب یلدا آجیل مشکل‌گشا می‌خورند و تا پاسی از شب را به شب نشینی و بگو بخند می‌گذرانند و در خانواده‌های تحصیل کرده آشوری تفال با دیوان حافظ نیز رواج دارد.
نخستین روز زمستان در نزد خرمدینانی که پیرو مزدک هستند نیز سخت گرامی و بزرگ دانسته می‌شود و از آن با نام «خرم روز» (خره روز) یاد می‌گردد و آیین‌هایی ویژه در آن روز برگزار می‌شود. این مراسم و نیز سالشماری آغاز زمستان هنوز در میان برخی اقوام دیده می‌شود که نمونه آن تقویم محلی پامیر و بدخشان (در شمال افغانستان و جنوب تاجیکستان) است.

جشن یلدا و عادات مرسوم در ایران

ایرانیان نزدیک به چند هزار سال است که شب یلدا آخرین شب پاییز را که درازترین و تاریکترین شب در طول سال است تا سپیده دم بیدار می‌مانند و در کنار یکدیگر خود را سرگرم می‌دارند تا اندوه غیبت خورشید و تاریکی و سردی روحیهٔ آنان را تضعیف نکند و با به روشنایی گراییدن آسمان به رخت خواب روند و لختی بیاسایند.

در آیین کهن، بنابر یک سنت دیرینه آیین مهر شاهان ایرانی در روز اول دی‌ماه تاج و تخت شاهی را بر زمین می‌گذاشتند و با جامه‌ای سپید به صحرا می‌رفتند و بر فرشی سپید می‌نشستند. دربان‌ها و نگهبانان کاخ شاهی و همهٔ برده‌ها و خدمت‌کاران در سطح شهر آزاد شده و به‌سان دیگران زندگی می‌کردند. رئیس و مرئوس، پادشاه و مردم عادی همگی یکسان بودند. البته درستی این امر تایید نشده و شاید افسانه‌ای بیش نباشد. ایرانیان در این شب باقی‌مانده میوه‌هایی را که انبار کرده بودند به همراه خشکبار و تنقلات می‌خوردند و دور هم گرد هیزم افروخته می‌نشستند تا سپیده دم بشارت روشنایی دهد زیرا به زعم آنان در این شب تاریکی و سیاهی در اوج خود است. جشن یلدا در ایران امروز نیز با گرد هم آمدن و شب‌نشینی اعضای خانواده و اقوام در کنار یکدیگر برگزار می‌شود. متل‌گویی که نوعی شعرخوانی و داستان‌خوانی است در قدیم اجرا می‌شده‌است به این صورت که خانواده‌ها در این شب گرد می‌آمدند و پیرترها برای همه قصه تعریف می‌کردند. آیین شب یلدا یا شب چله، خوردن آجیل مخصوص، هندوانه، انار و شیرینی و میوه‌های گوناگون است که همه جنبهٔ نمادی دارند و نشانهٔ برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی هستند، این میوه‌ها که اغلب دانه‌های زیادی دارند، نوعی جادوی سرایتی محسوب می‌شوند که انسان‌ها با توسل به برکت‌خیزی و پردانه بودن آنها، خودشان را نیز مانند آنها برکت‌آور می‌کنند و نیروی باروی را در خویش افزایش می‌دهند و همچنین انار و هندوانه با رنگ سرخشان نمایندگانی از خورشید در شب به‌شمار می‌روند. در این شب هم مثل جشن تیرگان، فال گرفتن از کتاب حافظ مرسوم است. حاضران با انتخاب و شکستن گردو از روی پوکی و یا پُری آن، آینده‌گویی می‌کنند.
در خطهٔ شمال و آذربایجان رسم بر این است که در این شب خوانچهای تزیین شده به خانهٔ تازه‌عروس یا نامزد خانواده بفرستند. مردم آذربایجان در سینی خود هندوانه‌ها را تزئین می‌کنند و شال‌های قرمزی را اطرافش می‌گذارند. درحالی که مردم شمال یک ماهی بزرگ را تزئین می‌کنند و به خانهٔ عروس می‌برند.
سفرهٔ مردم شیراز مثل سفرهٔ نوروز رنگین است. مرکبات و هندوانه برای سرد مزاج‌ها و خرما و رنگینک برای گرم مزاج‌ها موجود است. حافظ‌خوانی جزو جدانشدنی مراسم این شب برای شیرازی‌هاست. البته خواندن حافظ در این شب نه تنها در شیراز مرسوم است، بلکه رسم کلی چله‌نشینان شده‌است.
همدانی‌ها فالی می‌گیرند با نام فال سوزن. همه دور تا دور اتاق می‌نشینند و پیرزنی به طور پیاپی شعر می‌خواند. دختر بچه‌ای پس از اتمام هر شعر بر یک پارچه نبریده و آب ندیده سوزن می‌زند و مهمان‌ها بنا به ترتیبی که نشسته‌اند شعرهای پیرزن را فال خود می‌دانند. همچنین در مناطق دیگر همدان تنقلاتی که مناسب با آب و هوای آن منطقه‌است در این شب خورده می‌شود. در تویسرکان و ملایر، گردو و کشمش و مِیز نیز خورده می‌شود که از معمولترین خوراکی‌های موجود در ابن استان هاست.
در شهرهای خراسان خواندن شاهنامهٔ فردوسی در این شب مرسوم است.
در اردبیل رسم است که مردم، چله بزرگ را قسم می‌دهند که زیاد سخت نگیرد و معمولاً گندم برشته (قورقا) و هندوانه و سبزه و مغز گردو و نخودچی و کشمش می‌خورند.
در گیلان هندوانه را حتماً فراهم می‌کنند و معتقدند که هر کس در شب چله هندوانه بخورد در تابستان احساس تشنگی نمی‌کند و در زمستان سرما را حس نخواهد کرد. «آوکونوس» یکی دیگر از خوردنی‌هایی است که در این منطقه در شب یلدا رواج دارد و به روش خاصی تهیه می‌شود. در فصل پاییز، ازگیل خام را در خمره می‌ریزند، خمره را پر از آب می‌کنند و کمی نمک هم به آن می‌افزایند و در خم را می‌بندند و در گوشه‌ای خارج از هوای گرم اطاق می‌گذارند. ازگیل سفت و خام، پس از مدتی پخته و آبدار و خوشمزه می‌شود. آوکونوس در اغلب خانه‌های گیلان تا بهار آینده یافت می‌شود و هر وقت هوس کنند ازگیل تر و تازه و پخته و رسیده و خوشمزه را از خم بیرون می‌آورند و آن را با گلپر و نمک در سینه‌کش آفتاب می‌خورند.(آو= آب و کونوس = ازگیل). در گیلان در خانواده‌هایی که در همان سال پسرشان را داماد یا نامزد کرده‌اند رسم است که طبقی برای خانواده نوعروس می‌فرستند. در این طبق میوه‌ها و خوراکی‌ها و تنقلات ویژه شب چله به زیبایی در اطراف آراسته می‌شود و در وسط طبق هم یک ماهی بزرگ (معمولا ماهی سفید) تازه و خام همراه با تزیین سبزیجات قرار می‌گیرد که معتقدند باعث خیر و برکت و فراوانی روزی زوج جدید و همچنین سلامت و باروری نوعروس می‌گردد.
مردم کرمان تا سحر انتظار می‌کشند تا از قارون افسانه‌ای استقبال کنند. قارون در لباس هیزم‌شکن برای خانواده‌های فقیر تکه‌های چوب می‌آورد. این چوب‌ها به طلا تبدیل می‌شوند و برای آن خانواده، ثروت و برکت به همراه می‌آورند
در کردستان نیز خانواده‌هایی که عروس به خانه بخت فرستاده‌اند خوانچه‌هایی حاوی هندوانه و آجیل و همچنین هدیه را به خانه نو عروس و داماد می‌فرستند.
از نظر طب سنتی ایران در شب یلدا باید غذاهای گرم خورده شود. میوه مخصوص این شب کدو تنبل می‌باشدکه دارای طبیعت گرم می‌باشد. میوه هندوانه مخصوص چله تابستان می‌باشد نه زمستان چون طبیعت هندوانه سرد است و در فصل گرم باید خورده شود. هم چنین کدو تنبل در تقویت قوای مغز نیز بسیار مؤثر می‌باشد.

منابع

مهر، فرهنگ. دیدی نو از دینی کهن.
رضی، هاشم. گاهشماری و جشن‌های ایران باستان
جلد چهارم فرهنگ معین – امیرکبیر تهران ۱۳۶۲
دکتر عباس احمدی، مقالهٔ یلدا و جادو
مجله آفتاب، شمارهٔ پنجم، سال اول
وب‌گاه چراغ‌های رابطه

منابع

↑ هاشم رضی، گاهشماری و جشن‌های ایران باستان، ص ۵۵۳ و ۵۵۴
↑ هاشم رضی، گاهشماری و جشن‌های ایران باستان، ص ۵۶۰
↑ هاشم رضی، گاهشماری و جشن‌های ایران باستان، ص ۵۵۴
↑ هاشم رضی، گاهشماری و جشن‌های ایران باستان، ص ۵۵۴
↑ هاشم رضی، گاهشماری و جشن‌های ایران باستان، ص ۵۵۴ و ۵۵۹
↑ religion:: History» The survival of Roman religion. In Encyclopædia Britannica. Retrieved December 12, 2008, from Encyclopædia Britannica Online
↑ کریسمس، در دانشنامه انکارتا
↑ Mithras. By Luther H. Martin. Journal of Biblical Literature, Vol. ۱۰۶

 

کریسمَس (نوئل)

کریسمَس یا نوئل نام جشنی است در آیین مسیحیت که به منظور گرامی‌داشت زادروز مسیح برگزار می‌شود. بسیاری از اعضای کلیسای کاتولیک روم و پیروان آیین پروتستان، کریسمس را در روز ۲۵ دسامبر جشن گرفته و بسیاری آنرا در شامگاه ۲۴ دسامبر نیز برگزار می‌کنند. اعضای بیشتر کلیساهای ارتودوکس در سراسر دنیا نیز روز بیست و پنجم دسامبر را به عنوان عید میلاد جشن می‌گیرند. برخی از مسیحیان ارتودوکس در روسیه، اوکراین، سرزمین مقدس (ناحیه تاریخی فلسطین) و دیگر مکانها، به سبب پیروی از گاهشماری یولیانی، جشن کریسمس را در روز ۷ ژانویه برپا می‌دارند. اعضای کلیسای ارامنه طبق سنت منحصر به فردی، روز میلاد و همچنین روز غسل تعمید مسیح را همزمان در روز ششم ژانویه جشن می‌گیرند

درخت کریسمس روشن

 

ایام دوازده روزه کریسمس با سالروز میلاد مسیح در ۲۵ دسامبر آغاز گشته و تا جشن خاج‌شویان در روز ۶ ژانویه ادامه می‌یابد. هرچند مهم‌ترین عید مذهبی در گاهشمار مسیحی، روز عید پاک ( به عنوان روز مصلوب شدن و رستاخیز عیسی) است، مردم بسیاری به‌خصوص در کشورهای ایالات متحده و کانادا، کریسمس را مهم‌ترین رویداد سالانه مسیحی محسوب می‌دارند. با وجودی که این روز، یک عید مذهبی شناخته می‌شود، از اوایل سده بیستم میلادی به بعد به طور گسترده به عنوان یک جشن غیر مذهبی برگزار شده و برای بیشتر مردم، این ایام فرصتی است برای دور هم جمع شدن اقوام و دوستان و هدیه دادن به هم. کریسمس با آیین‌های ویژه‌ای به‌طور مثال آراستن یک درخت کاج، برگزار شده و شخصیتی خیالی به نام بابانوئل در آن نقشی مهم دارد

ریشه لغوی

واژه کریسمس (به انگلیسی: Christmas)، به معنای «مراسم عشای ربانی (مَس) در روز مسیح»در حدود سال ۱۰۵۰ میلادی به صورت واژه Christes maesse در انگلیسی قدیم به معنی «جشن مسیح»، وارد زبان انگلیسی گردید و محققان معتقدند، گونه کوتاه‌تر آن یعنی Xmas شاید در قرن سیزدهم برای نخستین بار به کار رفته باشد. واژه قدیمیتر «یول» (Yule) احتمالاً از واژه آلمانی jōl یا انگلوساکسونی geōl که به جشن انقلاب زمستانی اشاره دارد، مشتق شده‌است. واژه‌های متناظر در دیگر زبانها چون، نَویداد (Navidad) در اسپانیایی، ناتاله (Natale) در ایتالیایی و نوئل (Noël) در فرانسوی، همگی معنای «میلاد» را تداعی می‌کنند و واژه آلمانی «وایناختِن» (Weihnachten)، به معنی «شب تقدیس‌شده» می‌باشد..

ریشه تاریخی

جامعه مسیحیت اولیه، میان تاریخ واقعی میلاد عیسی مسیح و مراسم مذهبی بزرگداشت این واقعه، فرق مینهاد. در دو قرن نخست پیدایش آیین مسیحیت، بازشناسی تاریخ زادروز شهدای مسیحی و به پیروی از آن، عیسی، با مخالفتهای بسیاری در بین پیروان این آیین روبرو شد. عده بسیاری از پدران کلیسا، نظرات نیشدار و کنایه‌آمیزی در خصوص برپایی جشن تولد افراد در ادیان پاگانیسم (آیینهای دگرکیشی یا چندخدایی) داشتند و در واقع از دید کلیسا، این روزِ جانسپاری قدیسان و شهدا بود که میبایست به عنوان روز واقعی به دنیا آمدن آنان، گرامی داشته شود. منشا دقیق انتخاب روز ۲۵ ماه دسامبر به عنوان میلاد عیسی مسیح در پرده ای از ابهام قرار دارد و تاریخدانان در مورد آنکه مسیحیان از چه زمانی شروع به برپاداشتن جشن میلاد مسیح نمودند، راسخ نیستند. گرچه اناجیل چهارگانه در عهد جدید، تولد عیسی را با جزئیات شرح می‌دهند، ولی هیچ تاریخی در آنها ذکر نشده است. روز ۲۵ دسامبر، برای نخستین بار در سال ۲۲۱ پس از میلاد، در نوشته‌های سکستوس ژولیوس افریکانوس (اولین تاریخنگار مسیحی) به عنوان روز تولد مسیح، انعکاس یافته و بعدها به طور فراگیر در عالم مسیحیت پذیرفته شده است.

اما بیشتر محققان معتقدند که این روز در امپراتوری روم جایگزینی برای جشن «روز تولد خورشید شکست ناپذیر» (dies solis invicti nati) که در هنگامه انقلاب زمستانی به عنوان نماد نوزایی خورشید، به دور افکندن زمستان و ندای تولد دوباره بهار و تابستان برگزار میشد، رایج گردید و در واقع کریسمس، صورت «مسیحی شده» این جشن است. پیش از پذیرفتن آیین مسیحیت به عنوان دین رسمی روم در قرن چهارم میلادی، رومیان هر ساله در روز ۱۷ دسامبر در جشنی به نام ساتورنالیا به سیاره کیوان (ساتورن)، ایزد باستانی زراعت، احترام می‌نهادند. این جشن تا هفت روز ادامه میافت و انقلاب زمستانی را که طبق گاهشماری یولیانی باستان حدوداً در ۲۵ دسامبر واقع می‌شد، شامل می‌گردید. هنگام عید ساتورنالیا، رومی‌ها اقدام به برپاداشتن جشن و سرور، به تعویق انداختن کسب و کار و منازعات، هدیه دادن به همدیگر و آزادکردن موقتی برده‌ها می‌نمودند. همچنین آیین رازآمیز میترائیسم، بر پایه پرستش ایزد باستان ایران زمین، میترا، در سرزمینهای تحت فرمانروایی روم باستان اشاعه زیادی یافته بود و بسیاری از رومیان، رویداد بلندتر شدن روزها به دنبال انقلاب زمستانی را با شرکت کردن در مراسمی به منظور بزرگداشت زادروز میترا، در ۲۵ دسامبر جشن می‌گرفتند. این جشنها و سایر مناسک تا اول ژانویه ادامه میافت که رومیان این روز را نخستین روز ماه و سال جدید می‌دانستند.

کلیسای کاتولیک روم روز ۲۵ دسامبر را به عنوان زادروز مسیح برگزید تا به مراسم پاگانیسم در آن زمان معنا و مفهوم مسیحی بخشد. برای نمونه، کلیسا جشن زادروز میترا خدای نور و روشنایی را با جشن بزرگداشت زادروز عیسی که عهد جدید او را نور و روشنی جهان می‌نامد، جایگزین نمود. کلیسای کاتولیک با این امید که پیروان آیین میترا را به آیین مسیحیت وارد کند، به انها اجازه داد تا به عنوان بزرگداشت زادروز مسیح به برگزاری جشن و سرور خود در تاریخ معین شده پیشین ادامه دهند.

بابانوئل

شخصیتی که امروزه به شکل پیرمردی مهربان و چاق است و با لباس سرخ رنگ و ریشی سفید و بلند، در هنگامه کریسمس در میان برگزار کنندگان این جشن ظاهر می‌گردد به چندین اسم شناخته می‌شود.

بابانوئل (Papa noel)، سانتا کلوز (Santa claus) و سنت نیکولا (Saint Nicola) از معروفترین این اسامی اند.

آئین‌های کریسمس

برگزاری کریسمس در کشورهای مختلف مسیحی بنا به سنت و رسم و رسوم آنان، تفاوتهایی نیز با یکدیگر دارد. اما مشترکات این مراسم این است که: مسیحیان برای جشن گرفتن میلاد عیسی مسیح به کلیساها می‌روند، در منزل یک درخت کاج را تزیین و چراغانی می‌کنند و در خیابانها و کوچه‌ها دسته دسته سرودهای پرستشی و شکر گذاری اجرا می‌نمایند

Image: Illustration of Santa & reindeer flying over mountains (© Alaska Stock Images/age fotostock)

 

The four plays written by Anton Chekhov just before his death in 1904, The Seagull, Three Sisters, Uncle Vanya and The Cherry Orchard, are among the most important and influential works of drama – the rich, complex inner lives of their characters being the perfect conduit for the modern drama techniques of Stanislavsky. Laurence Olivier’s work at the National Theatre in the late sixties wields a similar authority and has made an indelible stamp – for better or worse – on the direction and the stature of British theatre. The American Film Theatre therefore scored quite a coup in capturing the film version of Olivier’s National Theatre stage production of one of the most influential plays in modern drama.

Chekhov’s later dramas, while considerably challenging works for actors and directors, are notoriously difficult to engage an audience. Being unconstrained by dramatic devices and contrivances, the characters merely exist and their natures are gradually revealed, their hopes and illusions, their weaknesses and failings. They are generally the same type of superfluous characters in apparently dreary drawing room dramas – affluent, middle class ladies of leisure, retired doctors and generals and prominent army officials – all of whom are wrapped up in their own interior struggle and none of whom seem to be able to connect with one another. The inability to communicate and connect meaningfully with the other characters is certainly evident in Three Sisters, as are concerns about family, inheritance and one’s duty towards creating a better future. Each of the daughters of the late General Sergeyvich, trapped in the provincial town he was assigned to, struggles with the life they lead and long for something else they are incapable of achieving. Masha (Joan Plowright) is married to Kulighin (Kenneth Mackintosh), but is swept off her feet by the romantic glamour of the new commander Col. Vershinin (Alan Bates) – a glamour that is entirely to do with him being from Moscow, since Vershinin is married to a particularly demanding wife, has two children and is unable to offer Masha the escape she longs for from the interminable boredom of her life in the provinces. Irina (Louise Purnell), the youngest, feels the remoteness from Moscow more acutely than any of the sisters – longing for the glamorous social life of the big city, she will marry the Major, Vassili Vassilich (Frank Wylie), not out of love, but just for the escape to Moscow that he offers. Olga (Jeanne Watts), the eldest, would marry any man who was interested. She is trapped as a spinsterish headmistress in a small provincial town – not a life she would have chosen for herself, but one that has inevitably risen out of her circumstances. Their brother Andrei (Derek Jacobi) is in a similar inescapable situation with his wife Natasha (Shiela Reid), despite her infidelity, he is bound by the love he had for those quirky aspects of her character that once were endearing, but now seem tyrannical.

Little seems to happen in Three Sisters. The characters are bound and restricted by their circumstances and the only development takes place in their expressions of their ideals and illusions, their hopes of a better future and their belief in the power of work to liberate them from the stagnation of their existence – but their inability to break out of their roles and circumstances gives their optimism a particularly gloomy and bitter perspective. Chekhov’s dramas in this way demonstrate the remarkable acuity and insight into the human condition that is also evident in his prose work – which I personally prefer, finding them much wider in scope and colour of characterisation – offering a level of psychological precision that is matched in all of literature only by the best works of Dostoevsky. In the right hands however, Chekhov’s plays can come vividly to life, resonate in meaning through the richness of the characterisation and the shifting textures of their interaction. Many would consider Laurence Olivier’s production captured here on film to be not only a defining representation of Chekhov, but a defining work of theatre, brilliantly preserved on film. It’s not an opinion I would share.

Olivier’s production of Three Sisters, as it is adapted for the American Film Theatre screen, remains resolutely theatrical and stagebound. The unbearably plummy Joan Plowright typifies the theatricality of the performances here. She makes for a dreary Masha, looking thoroughly bored – as indeed her character should be, a young lady who has to “grasp happiness in snatches and little pieces” – but Plowright’s expressions of boredom are of the blank variety, showing no depth or inner life and theatrically over-enunciating her lines. As far as stage acting goes this is great if you like that style of acting (and most of the cast are the same), but on a film screen it looks hammy, far from naturalistic and horribly out of place. Olivier does however open out the drama in places for the screen. The depiction of Irina’s vision of Moscow though feels like a misstep – Moscow should really remain remote and unattainable, so the actual visual depiction of the life Irina dreams about negates this impression. The duel scene at the end of the film however, inserted into the exchange between Irina and Vassili Vassilich, is remarkably effective and is one scene which really draws the subtext and meaning out of the “impressionistic fragmentation” of Chekhov’s dialogue.

The dialogue here is unfortunately stilted. Much as I admire Constance Garnett’s translations of Chekhov’s short stories and novellas, her Victorian translations of the plays are stiff, formal, literal and, according to Vladimir Nabokov in his “Lectures on Russian Literature”, riddled with inaccuracies and misunderstandings of the original texts. There have been some fine re-interpretations of Three Sisters, notably by Irish playwrights Frank McGuinness and by Brian Friel who produced a particularly smooth vernacular adaptation. Friel’s plays show a clear Chekhovian influence, particularly in the likes of Philadelphia, Here I Come and Dancing At Lughnasa, and he has a perfect affinity for the material that is not demonstrated in the rather stilted, laboured Garnett translation which draws out the worst aspects of the Olivier’s National Theatre Actors (with a capital A). Quite how much you will enjoy this particular adaptation of Chekhov will therefore depend on you tolerant you are of Olivier’s Shakespeare adaptations. This is deeply serious drama performed with deep, earnest theatricality.

DVD
The American Film Theatre series was an ambitious attempt in the 1970s to bring drama rarely seen outside a Broadway stage to a wider American public. Each of the fourteen films that were made benefited from some of the finest stage actors and directors of the period, capturing some of remarkable original productions and permanently preserving them for future audiences. Three Sisters follows the AFT DVD releases of The Homecoming, Butley, A Delicate Balance and The Man In The Glass Booth, Rhinoceros, The Iceman Cometh and The Maids, Galileo, In Celebration, Philadelphia, Here I Come, Luther, Lost In The Stars and Jacques Brel Is Alive And Well And Living In Paris as part of the complete set of all fourteen titles in the American Film Theatre Collection. Each of the releases contains a substantial number of relevant and high quality extra features. All the DVDs are region-free.

Video
Made in 1970, Three Sisters is the oldest of the films in the American Film Theatre series, but the image still really ought to look better than it does here. The picture is very soft, grainy and lacking in detail. Colours are dull, faded and washed-out looking, the colours on one or two occasions showing some very obvious fluctuation. Blacks are mostly dull, but not completely devoid of detail and figures do at least stand out relatively well from darker backgrounds. Digital artefacts, which plague most of the AFT releases, are also evident here. The image isn’t a total disaster, and there are few marks or scratches on the print, but it is certainly below average quality.

Audio
The audio track is also very poor. The mono soundtrack is presented in Dolby Digital 2.0. It’s dull, flat and has a high level of background noise, hiss and crackle. Mostly the dialogue is relatively clear, since the music score is not dominant and there are no real sound effects competing for space – but occasionally in one or two scenes the hiss reaches levels that threaten to overwhelm the dialogue.

Subtitles
There are no hard of hearing subtitles on the feature or on the extra material. Again, this is an unfortunate omission for such material.

Extras
Extended Interview with Alan Bates (40:04)
An extended version of the interview with Alan Bates that appeared on the Butley DVD, this version includes Bates’ thoughts on his character and working with Olivier and the National Theatre on Three Sisters. Not a member of the company, Bates replaced Robert Stevens, who was ill, for some of the production’s tour and for the film. The interview also covers the late actor’s work on Butley and compares the experience of working with Harold Pinter to another film he worked on in the series, In Celebration with Lindsay Anderson.

Interview with Ely Landau
A text interview with the director of the AFT series, this is an interesting look back over the first season films, measuring their successes and failures and looking ahead to the features in the second season.

AFT Trailer Gallery
Trailers are included for Three Sisters (2:41), Rhinoceros (1:50), The Iceman Cometh (2:37), A Delicate Balance (3:19), The Homecoming (2:29) and Butley (2:53).

AFT Cinebill for Three Sisters
The cinebill or programme notes contains four articles. The creation of the play is followed from Chekhov’s letters in ‘A Play Is Born’. In ‘Laurence Olivier – A. Chekhov and W. Shakespeare’ the director provides a thoughtful look at Three Sisters’ place among Chekhov’s last four plays, and how he approached it in comparison to his Shakespeare films. ‘Guthrie McClintic – A Memorable Three Sisters’ descrbes a 1942 production of the play in a letter, while ‘Eva Le Gallienne – A Great Actor Pays Tribute To Chekhov’ remembers the first 1926 English production in the United States.

Article
“Anton Chekhov and Three Sisters” by Michael Feingold, the Chief

Anton Chekhov
Theatre Critic for the Village Voice, covers the life of Anton Chekhov (1860-1904), the development of his dramatic works, their influence on Russian and world drama and a deeper look at Three Sisters and its notable productions.

Overall
It’s hard to argue against either the reputations of Chekhov or Olivier and I imagine most people who enjoy serious drama will find Three Sisters one of the highlights of the whole series of American Film Theatre films. Personally, I don’t like Olivier’s style here and feel that – unlike some of the other productions which have successfully been transplanted from the stage to screen – its straight, stiff, theatrical presentation on film works against the inner life and profound natural humanism that lies within the heart of the play. The fact that this exists on film however is a marvellous document of Olivier’s theatre work and it is certainly fascinating to examine from that point of view. While the DVD presentation is unfortunately lacking, it is never enough to make the film unwatchable and the extra features are in-depth and worthwhile.

باران

نقاشی های محمود سمندریان

Mahmood Samandarian paintings

  • mahmood-samandarian-19
  • mahmood-samandarian-14
  • mahmood-samandarian-15
  • mahmood-samandarian-16
  • mahmood-samandarian-17

 

پرو، پرنده  و زاینده رود

احمد قدرتی پورAhmad Ghodratipour

 http://www.spadanabike.ir/Gallery/BigP/weekly/weekly1/Weekly%20cycling%20(6).jpg

زمانی که او را یافتند، سرش را روی میز چوبی کهنه ای گذاشته بود و نگاه می کرد. به کجا؟ کسی
نمی دانست. شاید به تابلوی غبار گرفته ی روبرویش که جوانی در آن می خندید.کنار دستش پاکت نامه ای بود بی نشان و بی امضاء ، حاوی مقداری پول و یک نامه…..

همسر عزیز ومهربانم !

پس از سلام، امیدوارم حالت خوب باشد. راه دور است و با این وضع و حال نمی توانم پیش تو بیایم. پاهایم قرار ندارند و گاه دچار سرگیجه می شوم و چشم هایم سیاهی می رود. سال هاست که از تو بی خبرم ،‌ و این البته بسیار ناراحتم می کند. سال هاست که از تو دورم. تو نباید مرا تنها
می گذاشتی. این پسر هم که اخلاق خودت را دارد و درست مثل تو بی خبر می گذارد و می رود.
بی خبر که نه، اما نه تو گفتی و نه او. یعنی می خواهم بگویم انتظار نداشتم که به این صورت باشد. فکر می کنم بهتراست دوباره دور هم جمع شویم و مثل گذشته ها، آن روزهایی که پسرمان کوچک بود و تو مریض نبودی و دکترها جوابت نکرده بودند، دست پسرمان را بگیریم و برویم سر آب روان. تو این طور می گفتی، یادت هست؟ برویم سرآب روان و یکی دو ساعت بمانیم و سبک بشویم و برگردیم تو این خانه که حالا به اندازه ی تو تنها ست . این پسر و من که مثل ارواحیم و آرامش و تنهایی این خانه را نمی توانیم به هم بزنیم. شاید تو بتوانی، بتوانی. درست نمی دانم چه
می خواهم. تنها دلم می خواهد که تو برگردی. اینجا خیلی سوت و کور است. تو هم آنجا تنها هستی و کسی نیست که مونس دلت باشد و حرفت را بفهمد. اگر یک وقت سرما بخوری چه می شود؟

چه کسی از تو نگهداری می کند؟ شنیده ام که آنجا هوا خیلی سرد است و یخ زمین، حتی توی تابستان هم آب نمی شود. من خیلی تنها هستم. پسرمان که از وقتی برگشته، دیگر با من حرف
نمی زند. روزها همان طور ساکت و بی آزار می نشیند رو برویم و می خندد و شب ها هم  می رود توی اتاق خودش و نقاشی می کند. من نمی دانم چطور می شود توی تاریکی نقاشی کرد. حتی چراغ را هم  من برایش روشن می کنم؛ وقتی که از پشت شیشه نگاه می کنم و او را می بینم که توی تاریکی نشسته و به تابلوهایش ور می رود. چطور  رنگ ها را تشخیص می دهد؟! در را باز می کنم و کلید چراغ را می زنم. نشسته است کار خودش را می کند. آخر من نگران خودش هستم. چشم هایش؟! اگرآنها را از دست بدهد که دیگر نمی تواند نقاشی کند. انگار من را نمی بیند. توی خانه نشستن، آن هم توی اتاق در بسته و تاریک، سرانجام همین چیزها را هم دارد. از روزی که برگشته، ازخانه بیرون نرفته است. نه این که بخواهم از خانه بیرون برود، نه، خودم یک بار به او گفتم  نرود. ولی آخر این طور که نمی شود. می ترسم حالش بد شده باشد . خوب،‌ شاید هم طبیعی باشد. آخر بعد از آن ماجراها؟! راستی، برایت نگفته ام؛ این مدت اتفاقات عجیبی افتاده است. اتفاقاتی که هر چه فکرمی کنم کمتر از آنها سردر می آورم. تا یادم نرفته بگویم که وقتی می آیی کلید را همراهت بیاور. من در را به روی هیچ کس باز نمی کنم.آخر می ترسم، می ترسم آن ماجراها درباره تکرار شوند. می پرسی چه ماجراهایی؟ برایت خواهم گفت. نمی دانم باور می کنی یا نه، اما به تو بگویم که همه ی آنها را به چشم خودم  دیده ام . من چیزی را به آنها اضافه نکرده ام. وقتی دانستی، خودت قضاوت می کنی که

چیزی کم یا زیاد نشده است. می ترسم تو هم به من بخندی. تا به حال چند بار برای پسرمان
گفته ام، اما او تنها نگاه می کند و می خندد. انگارکه باور نکرده است. می دانی؟ همه چیز عجیب بود! حالا هم که دارم با تو حرف می زنم، او اینجا نشسته و دارد می خندد. او نمی داند که چقدر ناراحت بودم. او که نبود تا ببیند. تو بگو، اگر می خواست برود، چرا به من نگفت؟ این طور بی خبر؟ شاید
می ترسید سرزنشش کنم؟ آن هم در آن وضع حالی که داشتم؟ نمی دانم .  بعدها به این مسئله خیلی فکر کردم. نمی دانستم کجاست . مدت ها طول کشید تا  فهمیدم که باید جای دوری رفته باشد. آن روز، پشت تلفن چیزهایی دستگیرم شد. اما این که نگفته رفت و مرا بی خبر گذاشت؟ نه، این را  هرگز نفهمیدم. سرزنشش نمی کنم. جوانی ست و هزار فکر و خیال که می دانی، ما اصلاً از آنها سر در نمی آوریم دیگر. پاپی اش نشدم و نمی شوم. نمی خواهم ناراحتش کنم. از همین
می ترسم. شاید دوباره… نه، در را به روی هیچ کس باز نمی کنم. به او می گویم پول مان تمام شده،
می خواهم یکی از تابلوهایت را ببرم به این خرت و پرت فروشی سرخیابان بفروشم، جوابی نمی دهد. همین طورگوشه ی اتاق نشسته است و می خندد. دیگر خسته شده ام زن. آخر چکار می توانم بکنم؟ تا به حال چند تا از آنها را فروخته ام. خرت و پرت فروشی سرخیابان می گوید ارزش زیادی ندارد. می گوید منظره، مینیاتور و آثار تاریخی می خواهد. از میان تابلوها، از خودم یا او، هرکدام را که این طور بودند، بردم و به او فروختم. دیگر چیزی نمانده است. بقیه را هم که حاضر نیست بخرد.
می گوید بی معنی اند و نقاش آنها حتماً یک چیزیش می شده است. به او نگفتم که پسرم کشیده است. خودم هم که دیگر نمی توانم؛ دستم می لرزد.آن روزها گل و مرغی می کشیدم که حالا دیگر نمی توانم.یادت باشد،کلید را با خودت بیاور. نمی خواهم دوباره بنشینم و دایم به خودم بگویم که آخر باید یک جایی باشد؛ او را یکی دیده باشد؛ آب که نبوده به زمین فرو برود… و هزار جور فکر و خیال دیگر.این که شاید حالا در جایی از این دنیا،گوشه ای نشسته و شاهنامه و حافظ می خواند و یا شاید کارت پستالی از کاشی های اصفهان و یا زاینده رود گیر آورده و به جایی تکیه داده و به آن خیره شده است. شاید هم دارد به پرنده ها فکر می کند. به آنها که به پرو رفته اند. شاید هم اصلاً خودش حالا در پرو باشد و دارد برای یک سرخپوست ماهی گیر، ترانه های باباطاهر را می خواند. نکند آب او را به ساحل پرو انداخته باشد و… و اما به خودم دلداری می دادم و می خواستم فال بد نزنم و فکر کنم که پسرمان حالا دارد نقاشی می کشد. نقاشی از چهره ی یک سرخپوست تنها و مهربان که می خندد. همیشه یا کتاب می خواند و چیزی می نوشت و یا می رفت سراغ تابلوهایش. حالا هم این کار را می کند. توی تاریکی، من نمی دانم چطور می شود توی تاریکی نقاشی کرد؟آن روزها چیزهای عجیبی می کشید: آدم هایی که روی دست راست می رفتند، مردانی که پیراهن به پا می کردند و کروات به کمرشان می بستند، مناره ای که گره خورده بود، ماهی که توی تابه ی پر از روغن داغ شنا می کرد و اسکلتی که جام در دست و رقص کنان، برای شاهزاده ای یا درویشی مینیاتوری ناز و کرشمه می آمد و خیلی چیزهای دیگر. هر وقت این ها را می کشید، بیشتر توی خودش فرو می رفت و آرام تر می شد. انگار به مسئله مهمی فکر می کند. مدت ها بود که رفتارش عجیب تر شده بود. زیاد اهل رفیق بازی و رفت و آمد و این جورها کارها نبود. بیشتر تنها بود.یا این که من این طور فکر می کردم. شاید هم نمی خواست آنها را ببینم.آره، هرچه فکرمی کنم می بینم رفتارش عجیب تر شده بود و سر از کارش در نمی آوردم. وقتی درخانه نبود، حتماً می رفت کنار زاینده رود می نشست و منتظر می ماند تا فواره باز شود واز آن، در پشت شاخه های لرزان بیدهای مجنون طراحی کند و پرنده ها را ببیند که توی غبار آب می پرند. خودش می گفت. وقتی
می پرسیدم می گفت.کتاب و کاغذ و مدادی برمی داشت و می رفت.

یک بار، شب بود که برگشت، طرف های غروب یا کمی دیرتر.کتابی خریده بود. همیشه وقتی کتاب خوبی می خرید خوشحال بود.آن شب هم این طور بود. با کفش دم درگاه می نشست و تعریف
می کرد. پرسیدم چیست؟ گفت:

«پرندگان می روند در پرو می میرند.آن را خواندم، تو هم بخوان، آدم را دیوانه می کند، تو هم بخوان، حتماً بخوان، یک ساعت بیشتر وقتت را نمی گیرد. من فکر می کنم باید اسمش را پرندگان می روند در پرو بمیرند می گذاشتتند.»

یک چنین حرف هایی زد و من بعدها آن را خواندم. وقتی که او رفت و شاید به پرو رفته بود. کسی چه می داند؟ می گفت کنار زاینده رود، وقتی که پرنده ها تو هوا می پریده اند،کتاب را خوانده است. می گفت: «شاید این پرنده ها هم روزی به پرو بروند.» و حرف های عجیب دیگری که تا آن روز نشنیده بودم. می گفت«شاید این پرنده ها به هوای پرو اینجا آمده اند.»

و آن شب کشیدن تابلوی پرنده را شروع کرد. دریایی مه گرفته، شاید در آن سوی دنیا و پرنده ای مینیاتوری که توی ساحل افتاده بود. مثل یک لکه ی خون روی ماسه، لکه ای که توی ماسه ی  نمناک گم می شد.

آن چند نفر که می گفتند از دوستانش هستند، او و تابلوی پرنده را بردند. درست یا دم نیست، شاید چند تا کتاب و دفترچه را هم،که توی آنها چیزهایی نوشته بود. راستش فکر می کنم این یکی، از
همه ی کارهایش بهتر بود.تابلو را می گویم. خودش می گفت. می نشست و نگاه می کرد. و از فاصله های مختلف نگاه می کرد و لبخند می زد.

آن شب آخرین باری بود که او و تابلو را می دیدم .پسرمان را می گویم و بعد آن ماجراها. دوستانش، خودشان می گفتند، دوستانش خیلی عجله داشتند. حتی حاضر نشدند آخرین قلم ها را روی  تابلو بزند و کار را تمام کند. پیش از این که بیایند،‌ گفت می خواهد تابلو را تمام کند . آن شب را
می گفت. برای باز کردن در، خودش رفت. خیلی عجله داشتند. پشت سرهم در می زند. با اینکه پرسید، کسی جواب نداد. من که صدایش را نشنیدم. پیشدری را با انگشت کنار زدم  و نگاه کردم. سه نفر بودند و شاید بیشتر. اما من تنها سه نفرشان را دیدم. اطرافش ایستاده بودند و با او حرف
می زند. پسرمان با نگرانی، توی پنجره ای که من پشت آن ایستاده بودم نگاه کرد و چیزی گفت.
آن ها نگاه کردند و بعد به ساختمان اشاره کردند. پسرمان جلو افتاد و آنها هم به دنبالش به ساختمان آمدند. رفتار عجیبی داشتند. مرتب توی قفسه های کتاب سرک می کشیدند روزنامه ها و تابلوهای نقاشی را زیرو رو می کردند. طوری با ایما و اشاره حرف می زند که یک کلمه از آن ها را نفهمیدم. خواستند از من چیزی بپرسند که پسرمان گفت:

«پدر چیزی نمی داند.هرچه هست همین هاست.»

و من چیزی نمی دانستم. اصلاً سر در نمی آورم که منظورشان چیست. من ممکن بود چه چیز را بدانم؟دوستانش با تردید نگاهم می کردند.از تو چه پنهان نمی دانم چرا، کمی هول برم داشته بود. شاید از این رو بود که نمی دانستم چه خبر است، شاید.پسرمان را هرگز آن طور ندیده بودم. انگار که نگران چیزی باشد، وقتی که می رفتند، برگشت نگاهم کرد. پرسیدم کی برمی گردد و چرا این وقت شب؟ که گفت زود برمی گردد،گفت شامم را بخورم و بخوابم.

وتا سال ها او را ندیدم.حالا هم که آمده فرقی نمی کند. یک کلمه حرف نمی زد، می نشیند گوشه ی اتاق و زُل زُل نگاه می کند و می خندد.نه این بگویم خوشحال نیستم، نه. برای همین است که در را به روی کسی باز نمی کنم. اما آخر چرا این طور؟

صبح زود به اتاقش رفتم، نیامده بود و تابلوی پرنده هم نگذاشتند تمامش کند نبود. تا مدت ها فراموشم شده بود که تابلو را هم برده اند شاید کار بیهوده ای کردم. اما پسرمان کجا می توانست باشد؟ تا مدت ها توی صفحه ی حوادث روزنامه ها دنبالش می گشتم و بعد گمشده ها. فکر کردم بهتر است من هم یک آگهی بد هم. شاید تو فکر می کنی کار خوبی کردم؟ نمی دانم. آگهی را که سفارش دادم چاپ نشد. زنگ زدم،گفتند«آگهی شما قابل چاپ نیست، یک آگهی دیگر بدهید.اگر بخواهید و خودمان،آن را حک و اصلاح و بر طبق مقررات و به صورت معمول آگهی هایی از این نوع، در روزنامه درج می کنیم.»

که رضایت دادم. شاید فکر کنی، نباید این کار را می کردم. اما اگر تو هم جای من بودی، توی آن وضع، جز این کاری نمی کردی. چند روز بعد، بدون آن که عکسی از پسرمان باشد، آگهی چاپ شد. یادت هست، یک عکس قدیمی داشتیم که گفتی حیف است بهتر است نگه داریم. آن را از روی یک جایی کنده بودی؟ هنوز جای منگنه رو پیشانیش بود، یادت هست؟ اما آنها عکس را چاپ نکرده بودند، تنها نوشته بودند جوانی نمی دانم چند ساله، قد متوسط، موهای… و چیزهای دیگر که همه را اشتباه کرده بودند. می دانی من برایشان همه چیز را نوشته بودم.آنها حتی اسم و مشخصات و تاریخ گم شدن او را هم اشتباه  نوشته بودند. اما به هر حال خوشحال بودم که کاری کرده ام و امیدوار شدم که خبری از پسرمان پیدا کنم. تو هم اگر جای من بودی، شاید همین کار را می کردی. حتماً همین کار را می کردی. نگو نمی کردم. آخر نمی توانستم دست روی دست بگذارم وکاری نکنم.

اما وقتی خبری نشد، به روزنامه زنگ زدم و سراغ گرفتم.گفتند خبر ندارند و به یک شماره که حالا یادم نیست چه بود زنگ بزنم. اشغال بود. چند بار گرفتم تا وصل شد.کسی که صدایش را انگار
می شناسم، شاید جایی شنیده ام،گفت خبر ندارد و اگر می خواهم یک آگهی دیگر بدهم.یک آگهی دیگر نوشتم و به روزنامه دادم. نگران بودم که شاید دوباره اشتباه بشود؛ آن را خیلی خوانا و خوش خط نوشتم و دادم و گفتم که یک عکس هم دارند. پول آگهی را هم پیشاپیش و حتی خیلی بیشتر پرداخت کردم و خواهش کردم که این بار اشتباه نکنند.

هنوز زنگ تلفن تمام نشده بود که گوشی را برداشتم. صدایش آشنا بود، اما  نه چندان مهربان.گفت: «با پسرتان صحبت کنید.» صدایش خیلی ضعیف بود. انگار که از جای دوری حرف می زد.یا من این طور فکر می کردم. به زحمت می شد فهمید.گفت حالش خوبست و در خارج بسر می برد و چون درس می خواند و وضع خوبی دارد، به این زودی ها منتظر او نباشم. می دانی؟حال خوبی نداشتم.
نمی دانستم که خوشحال باشم یا نه. دستپاچه شده بودم. پرسیدم: چرا این طور بی خبر؟ تو که از این کارها نمی کردی؟ چرا به من خبر ندادی؟ که نفهمیدم چه جوابی داد و تلفن قطع شد.

هر چه منتظر ماندم خبری نشد. شاید دوباره زنگ می زد؟ او حتی آدرسش را هم نداد. اگر
می دانستم که کجا زندگی می کند، حتماً برایش نامه می نوشتم و یا حداقل ماه و سالی یک بار، با هم تلفنی حرف می زدیم. اما او هرگز زنگ نزد. مسخره است، می دانی؟ می خواستم بروم و از یکی بپرسم. شاید کسی می دانست و انگار کسی می دانست و یا اشتباه شده بود. نمی دانم هرگز
نمی دانستم. یعنی اینکه نمی شد فهمید.گفتند باید به سردخانه ی پزشک قانونی مراجعه کنم. در آنجا جسدی را نشانم دادند که صورتش تقریباً سوخته بود و تمام بدنش کبود و بریده بریده. انگار که بدن و پاهایش را شخم زده و بعد توی روغن سرخش کرده بودند. پرسیدند که او را می شناسم؟ گفتم: نه نمی شناسم.گفتند: این جسد پسر توست که توی بیابان پیدا شده من که قبول نکردم. مسخره بود . پسر من نمی توانست توی بیابان به آن روز و حال افتاده باشد. تو بودی قبول
می کردی؟ هر چه اصرار کردند که جسد را ببرم،‌ گفتم،‌ این کار درستی نیست که آن را روی دست من بگذارند. من با آن چه کار می توانستم بکنم؟ اصلا به من چه مربوط بود؟ جسد یک آدم غریبه را از پزشک قانونی بگیری و ببری که چه کارش کنی ؟ بعد از چند تا سئوال بی ربط هم و شناسنامه و دفترچه ی یادداشت بغلی پسرمان را گرفتم و آمدم . نمی دانم شناسنامه و دفتر چه یادداشت او پیش آن ها چه می کرد؟ پسر ما توی خارج داشت درس می خواند،‌ چطور می توانست توی بیابان افتاده باشد! نه حتماً اشتباه شده بود . کسی که پشت تلفن حتماً پسرمان بود خودش گفت . تازه،‌ مگر آن کس که اول صحبت کرد و صدایش آشنا بود، ‌نگفت : با پسرتان صحبت کنید؟! هر کس باشد قبول نمی کند. با چه اصراری می خواستند بگویند،‌آن جسد پسرمان است. تو باور می کنی ؟ فکر
می کردند من پسر خودم را نمی شناسم. من او را بزرگ کرده ام . هر جای بدنش را نشانم می دادند، می توانستم این را بگویم که او پسر من هست یا نه. آخرش هم معلوم شد حق با من بوده است. مدتی گذشت و خودش برگشت. حالا هم فهمیدم و او آمده است،‌ چرا باید بروم و آن جسد را تحویل بگیرم؟ همین تازگی ها بود که یک روز توی یک غروب،‌ نشسته بودم با خودم حرف می زدم که دیدم رو برویم نشسته ؛ بین تابلو ها،‌ گوشه ی دیوار و نگاهم می کند. باورت نمی شود. پسرمان برگشته بود. حتماً درسش تمام شده که برگشته و دیگر لازم نبوده که بماند.  داشت می خندید. شب که شد،‌ وقتی چراغ را خاموش کردم به اتاق خودش رفت. باور نمی کنی ؟ خودم رفتم و از پشت شیشه نگاه کردم. رفته بود گوشه ی اتاقش و داشت توی تاریکی نقاشی می کرد. داشت دوباره همان تابلو پرنده را می کشید. هنوز تمام نشده است.  اما نمی دانم چرا چراغ را روشن نمی کند. شاید نمی داند کلید چراغ کجاست،‌آن روزها می دانست. یعنی از کودکی می دانست. یادت هست؟‌ خودش را بالا
می کشید تا دستش برسد؟‌ در را باز کردم و پرسیدم چرا توی تاریکی کار می کند،‌ چشم هایش خراب می شود،‌ که جواب نداد. آن روزها هم همین طور بود. وقتی کتاب می خواند یا چیزی
می نوشت و نقاشی می کرد،‌ می رفت توی خودش و دیگر ما را نمی دید و صدایمان را نمی شنید .
می دانی،‌ نمی خواستم با سؤال های خودم ناراحتش کنم . چراغ را روشن کردم و به اتاق خودم برگشتم . اما چشم هایش ؟! نمی دانم عاقبت چه به روز شان می آید . خیلی نگرانم. یک نقاش ،‌ بیش از هر چیز به چشم هایش نیاز دارد.

چند روز پیش شاید،‌آره به او گفتم که یک شب وقتی کسی ما را نمی بیند،‌ بیاییم پیش تو . حتماً سرو کوچکی که بالای سرت کاشتیم ، حالا خیلی بزرگ شده است . تو همیشه سرو را دوست داشتی و من این را بارها از خودت شنیده بودم . گفتم که مادرت تنهاست و بهتر است که بعد از سال ها دوری ،‌ سری به او بزنیم که جوابی نداد. هیچ جوابی نمی دهد. تنها می خندد . فکر می کنم بهتر است تو پیش ما بیایی . کمی پول برایت می فرستم که خرج راهت باشد؛ حتماً احتیاج داری . منتظر تو هستم. به امید دیدار.


THE INTERNATIONAL FESTIVAL OF CARTOON AND HUMOROUS LITERATURE
The 22nd edition, 2012
مسابقة غورا هوموروليو في رومانيا

الموضوع: الانتهازيون
يمكن إرسال عملين فقط إلى الايميل التالي:
umorlahumor@gmail.com
على أن تصل الرسومقبل 25/6/2012
ستوزع العديد من الجوائز المالية والشرفية



Gura Humorului            „Best Western Bucovina”           „Terra Design” Print Shop
Townhall                                       Hotel                                  Gura Humorului

The „Bucovina” Cultural Centre

„ HUMOR……AT GURA HUMORULUI”
THE INTERNATIONAL FESTIVAL OF CARTOON AND HUMOROUS LITERATURE
The 22nd edition, 2012

The 22nd edition of „ Humor……at Gura Humorului”, the International Festival of Cartoon and Humorous Literature will be held between 13th and 15th of July, 2012.

THE CONTEST REGULATIONS:
CARTOONS

1. The Edition theme: The Oportunists

2. Original works are accepted, in digital format, created after January, 1st, 2011, which were not published and submitted or awarded prizes  to other competitions.

3. Two (2) is the number of papers accepted.

4. The works will be submitted by June, 25th, 2012 (posting date) on the following addresses: email: umorlahumor@gmail.com  or postal address: Muzeul Obiceiurilor Populare din Bucovina, Piaţa Republicii, nr. 2, 725300-Gura Humorului, judeţul Suceava, România.

5. Technical requirements:
– Papers sent by e-mail: minimum1600 x 1200 pixels, JPG format
– Papers sent by regular postal mail: format A 3
– The technique used for the works will be at the free choice of the artist

6. The works are not to be returned. They will be added to the patrimony of the  „Humor……at Gura Humorului” Festival and the organizers are entitled to use them later as edited materials with the name of their author on them.

7. The participants are required the following documents enclosed with their works: the completed entry form attached, a brief CV and a personal photography/cartoon self portrait of minum 6x9cm ( on paper) or 710x1065pix. (digital format).

8. The prizewinners will be notified by July, 7th, 2012 to be present for the Awards Festivity held on Sunday, July, 15th, 2012.

9. Transport expenses, accomodation and meals are the responsibility of the participant or the organization/ institution he/she is part of. The organizers will be notified in due time to make the necessary reservations

10. The prizes to be awarded:
1st Prize :       EUR 500
2nd Prize :      EUR 300
3rd Prize         EUR 200
The «George Gavrilean» Prize for the debutantes in Bucovina   –   EUR 200

11.  The jury are the ones who decide upon awarding or not awarding or re-allocating the prizes. In addition, the jury will decide upon the works or the authors to be rewarded by sponsors, associations, mass-media, institutions, commercial societies or private persons, with their consent.

12. There will be no participation fees.

Further information:

The Bureau of Press Relations of „Humor……at Gura Humorului” Festival

prof. Elvira Romaniuc- director, Muzeul Obiceiurilor Populare din Bucovina
telephone:      00 40 730 650 741
00 40 740 926 479
e-mail:  umorlahumor@gmail.com

 

موزه آرمیتاژ

https://i1.wp.com/upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/9/92/Winter_Palace_01.JPG

موزه آرمیتاژ واقع در سن پترزبورگ روسیه، با ۳ میلیون اثر هنری (که البته همه به طور همزمان نمایش داده نمی‌شوند)،یکی از بزرگ‌ترین موزه‌های جهان و از قدیمی‌ترین گالری‌های هنری و موزه‌های تاریخ و فرهنگ بشری در جهان است.

مجموعه عظیم آرمیتاژ در شش بنا به نمایش گذاشته شده‌است. بنای اصلی قصر زمستانی نام دارد و در گذشته محل سکونت رسمی تزارهای روسیه بوده‌است. موزه آرمیتاژ شعبه‌هایی بین‌المللی در آمستردام، لندن و لاس وگاس نیز دارد. از جمله هنرمندانی که آثارشان نقاط قوت مجموعه هنر غرب در موزه ارمیتاژ هستند، می‌توان به میکل آنژ، لئوناردو داوینچی، روبنس، ون دایک، رامبراند، رودن، مونه، سزان، ون گوگ، گوگن و پیکاسو اشاره کرد.

البته این موزه مجموعه آثار متعددی دارد که از جمله آنها می‌توان به نشان‌ها، البسه و جواهرات سلطنتی، مجموعه متنوعی از جواهرات ساخته فابرژه (Fabergé) و بزرگترین کلکسیون موجود در جهان از طلای باستانی متعلق به اروپای شرقی و آسیای غربی اشاره کرد.

در سال ۱۷۶۴، کاترین کبیر با خرید بیش از دویست نقاشی در اروپا، جمع آوری این مجموعه مشهور را آغاز کرد. سفرای روس در پایتخت‌های بیگانه مامور یافتن بهترین مجموعه‌های هنری ارایه شده برای فروش – مانند مجموعه‌های برول (Brühl) سیاست‌مدار ایالت زاکسن آلمان، کروزا (Crozat)، کلکسیونر فرانسوی و نگارخانه والپول (Walpole) در انگلستان – بودند. کاترین کبیر، نگارخانه خود را (my hermitage) (گوشه عزلت یا خلوتگاه خود) می‌نامید زیرا تنها افرادی انگشت شمار اجازه ورود و تماشای آثار موجود در آن را به دست می‌آوردند.

او در یکی از نامه‌های خود با تاسف چنین گفته‌است:«تنها موش‌ها و من می‌توانیم تمام این [زیبایی‌ها] را تحسین کنیم.» کاترین تئاتر خصوصی خود را که در نزدیکی گالری و در طی سالهای ۱۷۸۳ و ۱۷۸۷ ساخته شده بود نیز، آرمیتاژ می‌نامید.

گسترش در سدهٔ نوزدهم

به تدریج، کلکسیون‌های سلطنتی با آثار باستانی و فرهنگی یونان و سیت که در طی حفاری‌های انجام شده در پرشچپینا (Pereshchepina)، پازیریک و دیگر مقابر باستانی که در جنوب روسیه یافته شده بود، غنی تر شد. به این ترتیب ایجاد یکی از غنی‌ترین مجموعه‌های طلای باستانی آغاز شد. این مجموعه اکنون شامل بخش قابل توجهی از گنج‌های تروا است که توسط هاینریش اشلایمن (Heinrich Schliemann) کشف و از زیر خاک خارج شد و در سال ۱۹۴۵ توسط ارتش سرخ از موزه برلین ضبط گردید.

تزار نیکولاس اول برای جای دادن مجموعه در حال توسعه عتیقه جات یونان، روم و مصر از معمار سبک نئوکلاسیک آلمانی به نام لیو فون کلنز (Leo von Klenze) خواست تا بنای موزه عمومی را طراحی کند. این بنا که در سال ۱۸۵۲ برای بازدید عموم گشوده شد، به احتمال بسیار اولین گالری در اروپای شرقی است که از ابتدا به همین قصد طراحی و ساخته شده‌است.

همچنان که تزارهای روس به توسعه مجموعه هنری خود مشغول بودند، آثار متعددی از داوینچی، یان ون ایک و رافائل در ایتالیا خریداری شدند. بزرگترین مجموعه آثار رامبراند در جهان نیز متعلق به موزه ارمیتاژ است.

راهروی بیست ستون

فراز و نشیب‌های قرن بیستم

در طی انقلاب روسیه در سال ۱۹۱۷، موزه سلطنتی آرمیتاژ جزو اموال خصوصی اعلام شد. پس از ملی شدن مجموعه‌های هنری عمومی ملی، دامنه آثار موجود در موزه وسعت بیشتری یافت. به خصوص ورود هنر مدرن از کلکسیون‌هایی چون مجموعه هنری سرگئی شکوکین (Sergei Shchukin) و ایوان موروزوف (Ivan Morozov) بسیار جالب توجه بود. از جمله آثار اضافه شده به موزه می‌توان از اکثر آثار سال‌های اخیر گوگن، ۴۰ اثر سبک کوبیسم پیکاسو و آثاری مشهور از بزرگان هنر مدرن مانند تابلو «رقص» La danse اثر ماتیس و «کافه شبانه» (Night Café) اثر ون گوگ اشاره کرد.

حکومت شوروی توجه چندانی به نگهداری از هنر «منحط طبقه بورژواً نداشت. به دستور استالین تعدادی از با ارزش‌ترین آثار موجود در موزه آرمیتاژ در خارج از کشور به فروش رسید. از جمله این آثار می‌توان شاهکارهای بی رقیبی چون «آلبا مدوناً (Alba Madonna) اثر رافائل، »ونوس در مقابل آینه«(Venus with a Mirro) اثر تیشین (Titian) و «بشارت» (Annunciation) اثر ون ایک را نام برد.

بسیاری از این آثار که توسط اندرو ملون (Andrew Mellon) تهیه شد، اکنون هسته مرکزی گالری هنر ملی (National Gallery of Art) در واشنگتن را تشکیل داده‌است. از دیگر موارد از دست رفته موزه که البته موارد مشابه آنها یافت می‌شود می‌توان به هزاران اثر هنری که از موزه ارمیتاژ خارج شده و به موزه پوشکین در مسکو و موزه‌های دیگری در سراسر اتحاد شوروی فرستاده شد اشاره کرد. تعدادی از کلکسیون‌های موزه نیز در طی محاصره لنینگراد در جنگ جهانی دوم، هنگامی که ساختمان موزه به عنوان پناهگاه در مقابل حمله هوایی استفاده شد، قربانی بمباران شد.

این دوره غم انگیز در تاریخ موزه آرمیتاژ در سال ۱۹۴۵ به پایان رسید. در این زمان دولت کوشش می‌کرد با انتقال دادن تعدادی از آثار هنری به موزه که در طی جنگ جهانی دوم توسط ارتش سرخ از آلمان تصرف شده بود، خسارات وارده را جبران کند. گرانقیمت‌ترین بخش این غنیمت جنگی نقاشیهای هنرمندان امپرسیونیست بود که از مجموعه‌های خصوصی طبقه ممتاز آلمان به دست آمده بود.

این نقاشی‌ها تا سال ۱۹۹۵ که موزه آنها را در معرض دید عموم قرار داد، گمشده تلقی می‌شدند. به گفته دولت روسیه این آثار تنها می‌توانند بخش کوچکی از خسارات جبران ناپذیری که تهاجم آلمان به میراث فرهنگی روسیه وارد کرده اند- از جمله تخریب کامل کاخها و باغ‌های پترهوف (Peterhof) و تزارسکو سلو (Tsarskoe Selo) را جبران کند. از طرفی دولت روسیه قانونی را تصویب کرد که به موجب آن بازگرداندن این آثار به صاحبان قبلی آن ممنوع اعلام شده‌است زیرا این افراد به خاطر تامین هزینه رژیم نازی گناهکار شناخته شده‌اند.

ورود به قرن ۲۱

در سال‌های اخیر، آرمیتاژ بیش از پیش توسعه یافته و عمارت ستاد فرماندهی را نیز در بر گرفه‌است و به انجام پروژه‌های بزرگی در خارج از کشور نیز پرداخته‌است که موزه آرمیتاژ گوگنهایم (Guggenheim Hermitage Museum) در لاس وگاس، اتاق‌های آرمیتاژ در عمارت سامرست (Somerset House) در لندن و آرمیتاژ آمستردام در هلند از آن جمله‌اند.

مقامات موزه در ماه ژوئیه سال ۲۰۰۶ اعلام کردند که ۲۲۱ فقره آثار کوچک مانند جواهرات، شمایل‌های ارتودوکس، ظروف نقره و اشیائی با میناکاری فراوان از موزه به سرقت رفته‌است. ارزش این اشیاء که تا کنون یافته نشده‌اند، ۵۴۳ هزار دلار برآورد شده‌است.

ساختمان ستاد کل

کاخ زمستانی در 1840

1. کاخ میدان
2.گوشه جنوب غربی کاخ زمستانی
3. نمای غربی کاخ زمستانی
4.گوشه شمال غربی کاخ زمستانی
5.نمای شمالی کاخ زمستان
6.حیاط اصلی قصر زمستانی

 

کاخ زمستانی در سال 2005

1. کاخ میدان
2.گوشه جنوب غربی کاخ زمستانی
3. نمای غربی کاخ زمستانی
4.گوشه شمال غربی کاخ زمستانی
5.نمای شمالی کاخ زمستان
6. حیاط اصلی قصر زمستانی


ستون الکساندر

2005


ساخت و ساز روی پایه قرار دادن گرانیت و داربست با پایه سنگی برای نصب و راه اندازی ستون

از طرح کتاب Montferrand و اطلاعات از بنای یادبود اختصاص داده شده به الکساندر ، پاریس، 1836

آرمیتاژ امروز

 

گالری جنگ سال 1812

گالری جنگ سال 1812


غرفه ها


فن آوری های اطلاعاتی در آرمیتاژ


 

 

At the press-conference

At the opening ceremony


Valeria Sampaolo, director of the Naples National Archaeological Museum


View of the atrium


Sculptures from Herculaneum on display at the exhibition in the General Staff Building


Famous Herculaneum frescoes


The exhibition in the restored halls of the General Staff Building


Herculaneum’s masterpieces in the Hermitage